|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از برهان بيگزاده :: 2 ناگاه حال و حوصله آسمان گرفت باران گرفت اشکِ زمين و زمان گرفت باران گرفت گريه شد و بر زمين چکيد باران گرفت و عشق که روييد و جان گرفت مرد آمد و مجسمهاي از گل آفريد عاشق شد و مجسمه را در ميان گرفت مرد آمد و به هيات پروردگار شد از عشق دوخت پيرهني و بر آن گرفت لب بر لبش گذاشت و يک زن، يک آشنا در بازوان خسته آن مرد جان گرفت زن لب گشود، خيره به خود شد و حرف زد «يعني به اتفاق جهان مي توان گرفت»؟ زن شعر گفت، شاعره شد، ازخودش سرود «حسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت» زن شعر گفت و گفت که مردش غريبه است از عشق گفت و گفت و کم کم زبان گرفت هي از خزان سرود از آغاز فصلهاش بادي وزيد و دفتر او را خزان گرفت □□□ پاييز ميرسد و زمينگير ميشود پاييز ميرسد و چه دلگير ميشود پاييز مي رسد و تمام اميدها در قابهاي خاطره تصوير ميشود - دختر بجنب! وقت گذشتن رسيدهاست تا باز پا به پا بکني دير ميشود - مرد غريب خسته! تو ميداني آخرش اين شعرهاي من به چه تعبير ميشود؟ □□□ پاييز هم رسيد و زمينگير شد و مرد پاييز هم رسيد و چه دلگير شد و مرد پاييز هم رسيد و تمام اميدها در قابهاي خاطره زنجير شد و مرد دختر نشست و ديد كه مردش غريب نيست اما اسير بازي تقدير شد و مرد مردي كه گريه کرد و باريد مثل ابر و قطره قطره قطره تقطير شد و مرد مردي که خسته شد که فرو ريخت که شکست كه بيست ساله بود، ولي پير شد و مرد مردي که کوه بود وناگاه خشت خشت از شانههاي خويش سرازير شد و مرد □□□ باران گرفت، گريه گرفت، آسمان گرفت باران گرفت... حال زمين و زمان گرفت
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي